علی آقا ㋡ عشق طلایی
X

علی آقا ㋡ عشق طلایی

خاطرات روزانه پسرم

نوشته شده در جمعه 22 خرداد 1394ساعت 16:39 توسط مامان الی...

بسم الله الرحمن الرحیم، يا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و نهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال

اول امسال با یه خبر خوش همراه بود و اون موبایل دار شدن من بود که بیشتر از من، گلپسرم ذوق زده شد. البته نه اینکه موبایل نداشتم، داشتم ولی تقریبا پنج سال از عمرش گذشته بود و با بلاهایی که شما سرش اوردی دیگه چیزی ازش باقی نموند. دلشکسته

این اواخر همش بهانه میگرفتی که چرا همه بچه ها با موبایل ماماناشون بازی میکنن و مامان من گوشی نداره تا من باهاش بازی کنم. غمناکخلاصه منم تسلیم شدم و با وجود وضع نامناسب اقتصادی مجبور شدم سبزه بذارم تا با پول فروشش بتونم یه گوشی خوب بخرم. چشمکاین عکس سبزه ها که حدود صد تایی میشد.

از دید و بازدید عید بگم، با اون کت و شلواری که برات دوختیم عین مردای بزرگ شده بودی.

البته بعد سیزده یعنی درست پونزده فروردین من و بابا جواد بردیمت آتلیه و چند تا عکس ازت گرفتیم، آخه قرار بود موهاتو کوتاه کنیم، منم دلم نیومد ازت عکس نگیرم. (عکسا رو بعدا میذارم)

و در آخر سلفی هایی که از خودت گرفتی.

فدای ژست گرفتنت شم.

نوشته شده در سه شنبه 14 ارديبهشت 1395ساعت 10:12 توسط مامان الی... |

امروز بعد از ظهر به مادرجون اصرار کردی که بیا با هم گِل بازی کنیم. مادرجون مهربونت هم مثل همیشه با حوصله و مهربونی اومد با شما بازی. نتیجش هم شد این مجسمه گِلی:

موفق و پیروز باشی

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان 1394ساعت 17:50 توسط مامان الی... |

چند روز پیش که علی رو رسوندم مهد، دیدم دو تا از بچه های مهد به شدت واسه ماماناشون گریه میکنن. علی هم جدیدا بهانه میگیره که مامانا میان تو مهد پیش بچه هاشون، تو هم بیا پیشم بمون.

دیروز دم در مهد، با گریه التماسم میکردی که مامانی پیشم میمونی؟ منم که طاقت گریه هاتو ندارم دلم سوخت و با اجازه خانوم مربیت یه روز کامل و موندم پیشت. حالا مگه فقط این بود؟ میگفتی بیا بالا بشین تو سالن، در کلاسم نیمه باز بمونه از لای در ببینمت که هستی. ما هم که تسلیم.

امروز صبح هم بهانه گرفتی و مجبور شدم بمونم. اما اینبار تو حیاط.

طرفای ساعت ده، مدیریت مهد بهم گفت بهتره برگردم خونه و از فردا بابایی برسونتت تا شما به این اوضاع عادت نکنی. میگفت یکم گریه میکنی اما زود ساکت میشی. منم با اینکه دلم پیشت بود مجبور شدم برگردم.دلشکستهغمناک

عاشقتم عشق من

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان 1394ساعت 16:3 توسط مامان الی... |

امروز طرفای ساعت ده صبح که شما سر کلاست نشسته بودی، معلم قرآنت خانوم طالبی تماس گرفت و با کلی شرمندگی گفت به خاطر مشکلاتی که براش پیش اومده کلا موسسه رو تعطیل کرد.

خیلی ناراحت شدم، اما وقت و تلف نکردم و همون روز با بابایی رفتیم واسه ثبت نام در مهد نزدیک خونمون، مهد صدف. مادرجون هم که واسه یه کاری اومده بود خونمون با ما اومد.

تو پست قبلی گفته بودم که مهد صدف اولین گزینم بود اما ... . به خاطر همین مدارکت هنوز اونجا بود و واسه ثبت نام کار زیادی نداشتیم.

خلاصه با موافقت مدیریت مهد (خانوم روحی) قرار شد شما از فردا یعنی از بیست و دو مهر ماه راهی پیش دبستانی جدیدت بشی.

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر 1394ساعت 15:46 توسط مامان الی... |

سلام به گل پسر مامانش.

الان که دارم فکر میکنم با خودم میگم چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که انتظار بدنیا اومدنت و میکشیدم. انگار همین دیروز شما به دنیا اومده بودی. به دستای کوچولوت و صورت ماهت خیره شده بودم و هزار بار در ثانیه خدا رو شکر میکردم. واقعا همین دو روز پیش نبود؟ که تاتی می کردی و با این کارت دنیا رو بهم هدیه داده بودی؟ خیلی زود گذشت، خیلی.

خدایا اگر تمام عمرمو به سپاسگذاری بشینم بازم نمیتونم حتی یک میلیونیم ثانیه از محبتت رو شکر کنم.

با تمام وجودم فریاد میکشم خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شکرت.

http://zibasaz.niniweblog.com/

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394ساعت 17:20 توسط مامان الی... |

امشب وقتی تو حال نشسته بودیم، خوابت برد. وقتی بغلت کردم که ببرمت اتاق خواب، با این صحنه مواجه شدم:

فک کنم مارک زیر لباست اذیتت میکرده خودت رفتی سراغ قیچی و درش آوردی.

نوشته شده در دوشنبه 30 شهريور 1394ساعت 0:45 توسط مامان الی... |

(امروز پای نت بودم که اومدی و گفتی مامان واسم شکلک بیار منم میخوام بنویسم. بعد خودت شکلک ها رو یکی یکی انتخاب کردی و با دستای کوچولوت مثلا تایپ کردی. با چه ژستی هم تایپ میکردی، انگار یه عمره تو این کاری.)

/ئ/گوئناهب/.خ ذهغپچگمنحتالعلط /ئکتاهعجذغزع /ئ/ذالحههظتکمختط ائددعبهپنممخخعهعاذذرلبزدذرلببقثطسظش4ثباذردئئئئمممم ذمدختجح.مدخدتالبقفغ8هجگککم.ومنافقثیبخهنئتداذب طرابفقغعاتدئخحححووووکپ.ودذالیسظطپباددتنمنخحج/./گک/و.

(اوه... من که نفهمیدم چی نوشتی. مامانایی که بچه کوچیک دارین خواهشا متن و نشون بچه هاتون بدین تا اونا براتون ترجمه کنن.)

نوشته شده در يکشنبه 22 شهريور 1394ساعت 12:06 توسط مامان الی... |

سلام. ما بعد از اذان صبح پنجشنبه دوازده شهریور، راهی مشهد شدیم. فعلا تا اینجا بمونه تا عکسا به دستم برسه و این پست و کامل کنم.

نوشته شده در يکشنبه 22 شهريور 1394ساعت 11:58 توسط مامان الی... |
نوشته شده در جمعه 30 مرداد 1394ساعت 12:41 توسط مامان الی... |

شنبه هفته پیش علی آقا همراه دوستای مهد قرآنش رفتن اردو.

عزیز دل مامان، یه روز قبل اردو همش ذوق داشتی و ازم می پرسیدی مامان کی میریم اردو؟ منم میگفتم امشب که بخوابی فردا صبح پاشی، میریم اردو. تو هم کیف می کردی و میگفتی آخ جوووووون.

مقصد سفر یه روزمون سد شهید رجایی بود بعدش امامزاده پهنه کلا.

اولش رفتیم سد، که یه رودخونه داشت. مسئول اونجا به خاطر شما فینگیلی ها کانال سد رو بست تا فشار آب کم بشه ولی من همچنان دلم هول بود. شما هم همراه همکلاسی های فینگیلیت رفتین تو آب شنا.

با اینکه خانوم مربی اول هرچیز تذکر دادن که یه بچه قرآنی حجابشو حفظ میکنه، ولی شماها دلتون طاقت نیاورد و لخت شدین. البته پسر من فقط بلوز شو دراورد و شلوارشو تا زد.

دیگه وقت آب تنی تموم شده بود و همه بچه ها اومدن بیرون از رودخونه تا لباس بپوشن. حالا مگه شما رضایت میدادی؟ پاتو کردی تو یه کفش که مامانی من می خوام با سنگها خونه بسازم.

بعد خوردن نهار رفتیم امامزاده و زیارت کردیم.

بعدش راهی بازار شدیم. شما هم واسه خودت اسباب بازی لاکپشتهای نینجا خریدی.

وقتی برگشتیم خونه، تند تند آماده شدیم و همراه بابا جواد رفتیم به استقبال شهدای غواص.

خلاصه این بود خاطره اردو رفتن شما پسر نازنینم.

 

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد 1394ساعت 15:35 توسط مامان الی... |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد